:: صفحه‌ی اول     :: درباره‌ی ما     :: تماس با ما
دوشنبه، ۲۰ آذر ۱۳۹۶
:: English Section
P نگاه نو
ساختار شناسی نشانه های معمارانه در آثار بورخس

«حقیقتی وجود ندارد؛ هر چه هست ، تاویل است».
نیچه
هویت بورخس چیست؟ در واقع هویت راوی داستانهای بورخس کیست؟ و باز از نگاهی دقیقتر، نویسنده داستان هایی که به نام «خورخه لوئیس بور خس» چاپ شده وبه بازار آمده است کیست؟
بله! اولا که بحث از یک نویسنده رمان در یک مجله معماری، حتما دیرحضم است و در ثانی آیا پرسیدن این سوال که« بورخس کیست؟» برای مخاطبان ما که احتمالا همه بورخس را می شناسند و یا اگر تک و توکی هم با آن آشنا نیستند، دم از آشنایی با اومی زنند، بحثی پوچ و بی معنی نیست! پس وظیفه خود می دانم که پیش از هر گونه بحث و سخنی [و در واقع من باب ایجاد مدخلی احتمالا زیبا به بحث] کمی برای موضوع انتخابی ام دلیل تراشی(!) کنم. پس برگردیم سر سوال اول: هویت بورخس چیست؟
طرح چنین سوالی قطعا برای یافتن جواب دم دستی نیست چرا که مسائلی این چنینی به راحتی از دایره المعارف ادبیاتی قابل استخراج است و حتی خود من نیز برای حل کردن این بعد دون از شان، به این سوال، پاسخی در حد یکی از همان فرهنگ لغت ها خواهم داد.اما این همه چیز درباره بورخس نیست!
از منظر فرمالیسم اینها در واقع هیچ گونه ارزشی ندارند؛ این که بدانیم او در کجا به دنیا آمده، چه طور زندگی می گذرانده و یا مثلا این که آیا بورخس کور بوده یا نه؟! باید به سوی چیزهای دیگری رفت که هویت واقعی نگارنده داستان ها کشف شود. و درست در همین نقطه است که رابطه متن من با محتوای مطالب این مجله و حتی بورخس مشخص می شود.
بیایید به کتاب «کتابخانه بابل و23داستان دیگر» سری بزنیم، بیایید از هنرمند فاصله بگیریم و به اثر نزدیک تر شویم، به قول رولان بارت :«مرگ مولف»!
در داستان های این کتاب نشانه هایی از یک نوع نشانه گرایی معمارگونه ودکوراسیون داخلی هست که البته من بیشتر مایلم با ذکر چند مثال بحث را به این جا بکشانم که اولا حضور این المانها در متن از چه واقعیت و یا اراده معطوف به قدرت نویسنده و یا ناخوداگاه جمعی ما -خواننده های این کتاب- نشات می گیرد؟ [ناخوداگاه ذهن جمعی را بیشتر با این نیت مطرح کردم که در واقع پس از سال ها چانه زنی بین منتقدین فلسفی و ادبی هنوز مشخص نشده است که مخاطب، وجوه یک اثر را پدید می آورد یا مولف؟ ودر واقع آیا معیاری برای نیت مولف در متن هست ؟ آیا در متن حاضر اصلا کاظم برآبادی دیده می شود؟]
و دوم این که المان های معماری و توجه به تزئینات موجود و گسترده در سطح کتاب آیا در عمق روح اثر نیز وارد شده اند یا صرفا نقابی بر عدم توانایی مولف در بیان و روایت داستان خود بوده اند؟
مثال نخست من داستان «خانه آستریون» است. آستریون نام اصلی مینوتور بوده که در واقع یک غول افسانه ای است با سر گاو و تن انسان که از زنای همسر نیوس-پادشاه کرت- با گاوی که پوسئیدون از دریا برآورده بود، زاده شد. نیوس برای جلوگیری از آبروریزی بنای عظیمی با هزار تویی پیچیده می سازد و غول را در آن جا می دهد. بدون توضیحات بیشتر، گوشه ای از داستان فوق، که در واقع مونولوگ آستریون درباره خانه خودش(یعنی همان بنای عظیم با هزار تویی پیچیده) است را می آورم:« درست است که از خانه خارج نمی شوم ولی این هم درست است که درهای خانه ام که تعداد آن ها بی نهایت است، روز و شب برای انسان ها و حیوان ها بازند. هر که می خواهد وارد شود. نه تزئینات بیهوده زنانه پیدا می کند، نه شکوه غریب کاخ ها را، بلکه با آرامش خلوت روبرو می شود.»
آستریون(بورخس) در این مونولوگ از چه چیزی صحبت می کند؟ برای خواننده اثرحاضر که در میان اکتشافات نوین زندگی جدید مدهوش است و دنیایش را چون وهمی انگاشته شده در ذهن معلق انسان نخستین می یابد که در زمان ما به ضحور و وضوح رسیده، چرا باید انگاشته هایی از معماری آن بنای عظیم با هزار توی پیچیده اش جالب باشد؟
در این جا باید «ختم کلام» را مطرح کرد و آن این است که بورخس از دستگاهی برای بیان اندیشه هایش استفاده می کند که در آن هر چیزی را می توان از «خیال بعید» به «واقعیت محض و باور کردنی» تبدیل کرد. و برای معرفی کردن آن دستگاه باید روی عمل آن دقت کرد(همچنان که در ریاضیات میدان ها را از روی اثرشان بر اعداد شناسایی می کنند).
می توان این دستگاه را چنین نیز تعریف کرد که این دستگاه در واقع محیط بر ماست، ما در آن نفس می کشیم، زندگی می کنیم( و اگر بپذیریم که متافیزیک هنوز نمرده است) آن دستگاه بر تمام اعمال ما شاهد است. از یک حضور مجرد حرف می زنم، از دستگاهی به نام «معماری» که در اصل معلوم نیست که آیا معماری را انسان به وجود آورد و یا این معماری بود که با پناه دادن به انسان غار نشین او را تا این مرحله از رشد در درون خود جا داده؟
بورخس در بیان متافیزیکی نا ملموس، از دستگاه معماری بهره می جوید تا واقعیت را نشان دهد همچنان که «کابالیستها برای بیان نمادین اندیشه های عرفانی خود در زمینه صدور آفرینش و ساختار کائنات، از دستگاه های نمادین گوناگون سود می جستند. نمادهای هندسی ، نمادهای زیست شناختی ، نمادهای ادبی ، نمادهای عددی و...».
در تعریف رابطه انسان با معماری می شود گفت که: رابطه انسان با فضای معماری رابطه‌ای است روزمره كه بخش مهمی از زندگی او را در بر می‌گیرد. این رابطه پیچیده‌تر از رابطه انسان با فضای هنری نقاشی و مجسمه سازی‌ است، زیرا انسان این فضا را از درون نیز تجربه می‌كند. اما این قانع کننده نیست زیرا مسئله اصلی هنوز حل نشده است، یعنی برای ادامه راه باید از دستگاه معماری هم تعریفی داشته باشیم. دستگاه معماری را می توان به حضور بلافاصله و مادی تمام فضای اطراف تعریف و یا دست کم تشبیه کرد. حضوری که به گفته کانت غایتی ندارد چرا که حضورش و بودنش بلافصل از آفرینش اش است.به زبان ساده ما با دستگاهی مواجه ایم که چند خصوصیت مهم دارد: اول اینکه از ابتدا بوده و در حالیکه با فرآیند ذیالیکتیکی در حال تغییر شکل است اما تا به آخر، وجودیت خود را حفظ می کند و حذف نمی شود. خصوصیت دوم این دستگاه این است که نه ساخته شده و نه به معنای هنری آفریده شده، بلکه در واقع این دو فعل را با هم و در یک زمان داراست؛ یعنی آفرینش توام با ساخته شدن! از این رو بعد از قرن‎ها، هنوز مسأله اصلی معماری، فضا و زندگی و چگونگی ارتباط بین این دو است. فضای معماری كه اصلی‌ترین وجه معماری است، از طریق اصلی‌ترین وجه زندگی یعنی خلاقیت می‌تواند ایجاد شود. با اینكه فضای معماری به فضای زندگی انسانها مربوط است، ولی این ارتباط از فرمول خاصی نتیجه نمی‌شود. فضای زندگی بصورت الگویی از پیش تعیین شده، در جهان ایده‌آل‎ها وجود ندارد، بلكه بایستی ایجاد شود و معمار مسؤول ایجاد آن است. شاخه‌ای‌از هنر که هم انسان را از لحاظ آفرینش اثر هنری‌ ارضا می کند و هم به جبران یکی‌از مهم ترین نیاز های‌او یعنی ساخت سر پناه می پردازد همانا معماری ست و چه مقدس است هنری که مرزهای واقعیت را تا آنجا در می نوردد که هنر عین زندگی می شود و زندگی‌ایضا...از پس نگاه یک معمار،جهان،دیگر کره‌ای یکسره تلخ و هولناک نیست که شانه به شانه کانسپتی میزند که معنا در آن هر روز و با هر آفرینشی رنگی دیگرگونه به خود می گیرد!دنیایی که مفاهیم در آن نه همچون ذهنیات فلاسفه غیر ملموس که‌آنقدر واقعی و موجود که می توان به زیر سقف هایش پناه برد! در عین حال معماری هنری زنده‌است چرا که هم در مراحل تولید اثر هنری‌اش، با گروه های‌انسانی همراه‌است و هم خلق الهی مخاطبش.
تا این جا به تعاریف خاصی رسیدیم که در باقی متن ما را راهنمایی می کنند؛ اگر نویسنده آوانگارد ما در داستان آستریون ما را به درون خانه او می کشاند و ما را شاهد زبان بسته زندگی دردناک آستریون می کند تنها از این باب نیست که دلسوزی کنیم، او برای بیان افسانه دفرمه شده خود(دفرم از این منظر که افسانه سوم شخص است اما داستان بورخس راوی اول شخصی دارد) می کوشد تا با آوردن بعد جدیدی به نام معماری در داستان، ایده غیر قابل لمس خود که همان روایت داستان از زبان آستریون است را عملی کرده و در موازات این قضیه با تکیه بر فضای معماری بر عظمت این افسانه تاکید کند. از طرفی اگر به جنبه پست مدرن این داستان هم توجه کنیم بد نیست؛ داستانی بی زمان را در اختیار داریم که در آن با تک گویی های یک کارکتر مواجهیم که خود را دارای چند خصوصیت می داند: تنهاست، زندانی است اما خودش معتقد به آزاد بودنش است، حکایت زندگی اش را توام با حکایت ساخت خانه اش تعریف می کند و در آخر این که در همان خانه می میرد!
آیا شما کسی را با این خصوصیات نمی شناسید؟ آیا در درون هر یک از ما چنین شخصیتی نیست؟ پس این هویت آستریون (بورخس) است که سخن می گوید یا هویت بورخس است که در ما مستحیل شده و با مثال آوردن افسانه ای و محور قرار دادن مختصات معماری، از ما و هویت انسان جدید می گوید؟ اگر برای این سوال ها پاسخی نیکو بیابیم در حقیقت رسالت نویسنده را به انجام رسانده و خطوط سفید متن او را خوانده ایم.
نمونه دیگری از کتاب را مرور می کنیم؛ داستان « کتابخانه بابل » که در واقع داستان اصلی این کتاب و محوریت متمرکز ایده و نظر احتمالی بورخس در این مجلد است. سطور ابتدایی این کتاب چنینند:
« جهان (که دیگران آن را کتابخانه می نامند) از تعدادی نامشخص، یا شاید نامتناهی، تالار شش ضلعی تشکیل شده است، با چاههای وسیع تهویه در وسط، که با نردههایی کوتاه احاطه شده اند. از هر کدام از این شش صلعی ها ، طبقات تحتانی یا فوقانی را تا بی نهایت مشاهده می کنیم. توزیع تالار ها یکنواخت است. بیست قفسه بلند، از قرار پنج قفسه در هر طرف، دیوارها را ، به جز دو دیوار ، پوشانده اند. ارتفاع آن ها، که همان ارتفاع خود طبقات است، تقریبا به قد یک کتاب دار میان قامت است. هر کدام از اضلاع باز به راهرو کوچکی می رسد که آن هم به تالار دیگری باز می شود که مشابه اولی و تمام تالار ها است... . در راهرو آینه ای است که ظواهر را دو برابر می کند . مردم از آن نتیجه می گیرند که کتابخانه بی نهایت نیست. اگر واقعا بی نهایت بود، این مضاعف کردن وهمی به چه کار می آمد؟ من به سهم خودم ترجیح می دهم تصور کنم این سطوح صیقلی آن جا هستند تا بی نهایت را نمایش دهند، و نوید آن را بدهند. انواع میوه های کروی که لامپ نام دارند، روشنایی آنجا را تامین می کنند. دو عدد برای هر شش ضلعی ، که به طور افقی قرار گرفته اند و نوری که منتشر می کنند، ناکافی است و بی وقفه ».
در وحله اول این تکه از داستان حس ادامه دادن و پیگیری متن را در خواننده تولید می کنند چرا که با چیزی فراتر از یک قصه معمولی طرف هستند؛ داستان از جهان می گوید و به راحتی آن را با یک کتابخانه مقابل می کند و اتفاقا این کتابخانه نماد دیگری از دستگاه معماری است که پایه آثار بورخس در این کتاب می باشد. بارت در کتاب «درجه صفر نوشتار» که نوعی مقابله به مثل با کتاب «ادبیات چیست» سارتر است به نکته ای اشاره می کند که اتفاقا به بحث ما، سمت و سویی جالب می دهد. او می گوید:«سارتر بر آن است که سخن گفتن نویسنده در حکم عمل کردن است. هر چیز که از آن نامبرده می شود، دیگر عینا همان چیز نیست . نویسنده ملتزم، می داند که سخن همانا آشکارگی تغییر است ...». کتابخانه بورخس کتابخانه افسانه ای بابل نیست (در حالی که بعضی از المان های آن افسانه در این داستان تکرار شده اند) بلکه جهان نویسنده است که در آمیزه ای از خطوط بی نهایت معمارگونه به مخاطب عرضه شده است.
اتفاق دیگری که در این داستان می افتد توجه بورخس به نوعی از معماری و ترکیب بندی های جدید است که شاید نگاه معماران را بیش از همه به خود جلب کند. به این عبارات و تشبیهات که در مورد کتاب های کتابخانه است توجه کنید:« یکی دیگر [از این کتاب ها] که در محدوده من به آن خیلی مراجعه می شود، هزار توی نابی است از حروف...» یا این یکی که در مورد خود کتابخانه است:« در واقع کتابخانه تمام ساختارهای کلامی و تمام تغییراتی را که می توان با بیست وپنج نماد املایی بوجود آورد، در خود دارد، ولی به هیچ وجه پوچی مطلق نیست...» و پس از بیان سیر کتابخانه و چگونگی تبدیل آن به وضعیت نابهنجار کنونی می گوید:« گمان می کنم که نوع بشر در شرف از بین رفتن است، در حالیکه کتابخانه جاودانه است: روشن، منزوی، بی پایان، کاملا بی حرکت، مسلح به کتاب های پر ارزش، فساد ناپذیر و مرموز. نوشتم (بی پایان)،این صفت را به قصد تمرین سخنوری به کار نبردم. می گویم غیر منطقی نیست که فکر کنیم جهان بی پایان است. اگر آن را محدود بدانیم، فرض کرده ایم که در گوشه ای دور افتاده، راهروها، پلکان ها و شش ضلعی ها می توانند ناپدید شوند. چیزی که باور نکردنی و پوچ است...»
یادآوری می کنم که چند دلیل محکم برای علاقه منتقدین به هنر معماری هست: اول این که این هنر با نیاز بشر هم بستر است(افلاطون هنری را که کاربردی در زندگی دارد ارج می نهد). از طرفی معماری در دوران های مختلف هنری و تاریخی از ماندگاری عالی (نسبت به دیگر هنرها همچون نگارگری ونوشتن) برخوردار بوده است، چرا که همواره به اراده و ثروت طبقات بالایی جامعه ساخته شده و دست آخر این که معماری بستر و محمل تولد پست مدرنیزم است. بیایید به بررسی همین موارد در داستان کتابخانه بابل بپردازیم تا در درک دستگاه معماری بورخس موفق شویم. کاربردی بودن معماری در این اثر جلوه ای در اندازه خود جهان و ماهیت آن دارد چرا که در اول داستان راوی این دو را ارزش گذاری یکسانی می کند و تا پایان، بار این ارزش گذاری را حفظ کرده وحتی آن را شفاف تر نیز می کند. اما در همین حال نمی توان از طرح به غایت هوشمندانه این اثر معماری چشم پوشید:« غیر منطقی نیست که فکر کنیم جهان بی پایان است. اگر آن را محدود بدانیم، فرض کرده ایم که در گوشه ای دور افتاده، راهروها، پلکان ها و شش ضلعی ها می توانند ناپدید شوند. چیزی که باور نکردنی و پوچ است...». حتی ذهن نویسنده از جزئیات این بنا نیز غافل نیست و از هر المانی برای بیان قصد خود بهره می گیرد:« در راهرو آینه ای است که ظواهر را دو برابر می کند . مردم از آن نتیجه می گیرند که کتابخانه بی نهایت نیست. اگر واقعا بی نهایت بود، این مضاعف کردن وهمی به چه کار می آمد؟ من به سهم خودم ترجیح می دهم تصور کنم این سصوح صیقلی آن جا هستند تا بی نهایت را نمایش دهند، و نوید آن را بدهند...»
آیا می شود بی نهایت بودن دنیا را بهتر از این تصویر کرد؟ آیا حضور دنیایی دیگر و در پس آن دنیاهای دیگر را در همین چند خط می بینید؟ آیا به یاد دارید تزئینات حرم ها و امامزاده هاو... که آینه کاریشان تکثر و وحدت را در یک آن بازتاب می دهند؟ پس شاید بد نباشد که از معمارانمان این سوال پرسیده شود که به دنبال چه هستند. آیا چیزی از متریال فکری نیاز دارند که دم دست خودمان و در همین طرف مرزها نباشد؟ آیا می دانند که بورخس آرژانتیینی، غالب تم هایش را از شرق و حتی از ایران پهناور باستانی گرفته است؟ باید بپذیریم که معماری مدرن ما براى پندار بسيارى از ما، خاصيت ديگر چيزهاى دچار دوپارگى و نيز درآميختگى را دارد؛ همان چيزى كه «آن ديگرى» اى به شمار مى آيد كه در زمين «اين» ما، كاشته شده است. اينى كه زبان، ضمير جمعى، روح انسانى و فرهنگ و قوه توليد و در واقع وجود متعين تاريخى ما را تشكيل مى دهد. در واقع عامل طراحی ما را نه ديالكتيك و ضرورت و پويش درونى واقعيت و باشندگى ما، بلكه آن ديگرى به حساب آوردن و تلاش براى بدل شدن به آن نمونه اعلى و آرمانى و به ثمر نرسيدن اين تلاش، گرفتار شدن به احساس شكست، همان گره گاه سوءفهم هايى است كه از ليبراليسم ما تا استالينيسم تا تروتسكيسم تا پوپوليسم ما را يك جا تحت سيطره خود گرفته است... بگذریم!
اما در باب ماندگاری معماری که اتفاقا در این داستان، به عنوان مهمترین محور به آن اشاره شده سخن را کوتاه می کنم وبی هیج توضیحی از آن می گذرم والبته این ساده گذشتن من که برمی گردد به بدیهی بودن این مقوله (با توجه به همین تعدادمعدود تکه که از داستان نقل قول کردم) به یکی از سوال های اساسی و مطرح شده در آغاز بحث هم کمک می کند وآن بهره گیری کاملا به جا از المانهای معمارانه در متن برای تبدیل چیزهایی که به صورت بالقوه در ذهن بورخس هستند، می باشد. حتی در مواردی این تغییرها و جابجایی ها به صورت استحاله ای انجام می شوند و مکان ابژه و سوژه را تغییر می دهند به طوری که نمی توان تفاوتی بین آنها احساس کرد؛ آیا در داستان کتابخانه بابل از یک سازه معمارانه به نام ساختمان کتابخانه حرف می زنیم یا از تصویر ژلاتینی جهان؟
برای پاسخ به این سوال که حضور المانهای معمارنه در متن این کتاب بورخس، از چه واقعیت و یا اراده معطوف به قدرت نویسنده و یا ناخوداگاه جمعی ما -خواننده های این کتاب- نشات می گیرد، شاید آوردن قطعه ای از داستان « جستجوی ابن رشد » که در کتاب مورد بحث ما آمده است، خالی از فایده نباشد. در این داستان ابن رشد که یک متفکر معروف عرب است در باره شعر می گوید:« اگر هدف شعر این بود که ما را به شگفت آورد، استمرار آن نه با قرن که با روز و ساعت، حتی شاید با دقیقه اندازه گیری می شد. شاعر بزرگ بیشتر آن کسی است که کشف می کند، تا آن کسی که ابداع می کند... تصویری که تنها یک نفر درک کند چیزی است که هیچ کس را تکان نمی دهد،می توان گفت شگفتی قابل انتقال نیست...»
این سخنان که در واقع نظریات بورخس در مورد آثار هنری ونه فقط شعر، هستند این نکته را به ما یاد آوری می کنند که نمی توان به المان های حاضر در یک اثر هنری تنها به چشم یک وسیله نگریست بلکه در روند کشف یک اثر، وجود ملزوماتی محرز می شود که با کشف اثر کشف می شوند و از آبشخور اراده خود نویسنده در وجود می آیند. اگر ما با سازه هایی از جنس معماری در داستان های بورخس مواجه می شویم این خواست ما به عنوان یک مخاطب و یا یک کارکتر مستقل از متن نیست، بلکه در لحظه خوانش اثر، این خود اثر است که ما را و مولف را در یک آن به کشفی نائل می کند که همانا خودش(خود اثر) است. نمی توان در یک متن منسجم به دنبال نیت مولف و یا خواننده گشت، دیگر زمان آن رسیده است که به خود متن هم سری بزنیم!

منابع:
1) کتابخانه بابل/ خورخه لوئیس بورخس/ نشر نیلوفر
2) درجه صفر نوشتار/ رولان بارت/ نشر هرمس
3) خلاصه تاریخ هنر/ پرویز مرزبان/ شرکت انتشارات علمی فرهنگی
4) راهنمای نظریه ادبی معاصر/ رامان سلدن، پیتر ویدوسون/ نشر طرح نو
5) ویرگولی که واو بود/ مقاله احسان میر احسان

P تبلیغات
دانشگاه آزاد اسلامی واحد امارات در رشته کارشناسی ارشد شهرسازی دانشجو می پذیرد
 مسترکلاس تخصصی ژورنالیسم در حوزه شهر و معماری